bookmark

معنای تك

تك

بالفتح،اندك،نزارى گويد: مصراع مانده هر جاى تك تك و نخ نخ و زدن عموما،و زدن دست يا مهرۀ نرد بر كنارۀ طاس تا كعبتن درست نشيند خصوصا،فردوسى گويد: بيت ز رستم بپرسيد پر مايه توس كه چون يافت پيل از تك گرز كوس و نام گياهى است كه ميان گندم رويد،و گياهى ديگر است كه ميان آب رويد و در مصر كاغذ از ان سازند،و بتازى بردى گويند،و بالضم،چراغى كه نور اندك دارد، و بالكسر،تكۀ طعام،و بمعنى پيش چيزى باشد.
(
فرهنگ رشیدی
, ص435)
sourceLink

به فتح اول و سكون ثانى به معنى اندك و قليل و كم باشد و هر زدن را نيز گويند عموما و زدن دست بر كنار تخته نرد كه كعبتين درست بنشيند خصوصا و نام گياهى است كه در ميان گندم‌زار برويد و آن سخت‌تر از گياه گندم باشد و نام گياهى هم هست كه در ميان آب مى‌رويد و در مصر كاغذ از آن مى‌سازند و به عربى حفاه گويندش و به معنى بسيار تند به راه رفتن و دويدن هم هست و قعر چاه و حوض و امثال آن را هم گفته‌اند و به ضم اول منقار جانوران و نوك خنجر و نيزه و امثال آن بود و چراغى كه اندك نور داشته باشد و به كسر اول تكۀ طعام باشد كه به عربى لقمه خوانند و به معنى پيش و نزديك هم آمده است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص244)
sourceLink

بفتح اول بمعنى اندك است حكيم نزارى قهستانى كفته ع مانده هر جاى تك‌تك و نخ‌نخ و عموما تك بمعنى زدن دست يا دست زدن بر كنار تخته تا كعبتين درست نشنيد و در جنكى كه هومان كرزى بر رستم زال زده بود حكيم فردوسى كفته شعر ز رستم بپرسيد پرمايه طوس كه چون يافت پيل از تك كرز كوس ديكر نام كياهى بود كه در كندم زارها برويد و سخت‌تر از كندم بود و در جهانكيرى كفته كياهى است كه در ميان آب رويد و در مصر از آن كاغذ سازند و آن را بزبان عربى بردى كويند و صاحب برهان كفته بعربى حفأة كويندش و بمعنى دويدن و تند راه رفتن و آن مرادف دو است چنانكه كويند تك و دو و اسب دوندۀ خوش‌رفتار را تكاور كويند ملك الشعراء كاشى صباء مغفور كفته تكاورانى در زير زين بدولت شاه چو رعدكاه صهيل و چو برق كاه صيال ديكرى كفته شعر بيار آن دشت‌پيماى تكاور فلك‌كوب و زمين برّ و هوا در حكيم عنصرى در صفت پيلان جنكى سلطان محمود غزنوى كفته شعر بتك راه كيرند بر آب و آتش بدندان بدرّند پولاد و مرمر و بمعنى بن وزير چيزى مانند چاه و حوض و دريا و امثال آنها و در نامۀ حكماى پارس بمعنى نامتناهى آمده چنانكه اين عبارت در اين باب است كه كفته جنبش‌دهنده سپهران را جنبشها است بى‌تك و نيروى جسمانى را جنبش‌ها است متناهى بالجمله بمعنى اصل و بيخ و بن آب و درخت و مرادف ته است و چراغى را كويند كه اندك نور دهد و با اول مكسور تكه طعام باشد كه آن را كراس نيز نامند و بعربى لقمه خوانند و بمعنى نيش در جهانكيرى آورده و با اول مضموم بمعنى منقار مرغان و جانوران و نوك نيزه و خنجر و امثال آن نيز كفته‌اند
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص271)
sourceLink

- [بفتح تاء] يعنى دويدن. و بمعنى قعر نيز آمده. مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد: بيت بتك ژاله مى‌ريخت بر كوه و دشت تو گويى مگر ابر نيسان گذشت مثال معنى دوم حكيم سوزنى گويد: بيت هر كه در جاه عريض او نگه كرد از حسد زان حسد خود را فكند اندر تك چاه قعير و در فرهنگ بمعنى قليل و اندك نيز آورده و باين بيت نزارى تمسك نموده: نظم صفت تره زارها هيهات چون كنم مشتبه بكوسه ز نخ همچو پشت كس بتان تتار مانده هر جاى تك تك و نخ نخ و ديگر نام گياهى است كه در آب رويد و كاغذ از آن سازند و [بضم تاء] بمعنى منقار جانوران و نوك نيزه و خنجر و امثال آن آورده .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص307)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] اندك و كم و قليل و منفرد و تنها. و ضرب و لطمه و دست زدن بر كنار تختۀ نرد تا كعبتين درست نشيند. و دو ويتزى رفتار. و بن و ته و قعر و پائين چيزى مانند چاه و حوض و دريا و انتهاى از هر چيز. و اصل و بيخ و بن آب و درخت. و گياهى كه در گندم زارها ر
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص941)
sourceLink

(صفت ، اسم) اندك. قليل. كم. ¦¦تا و تك. منفرد و يگانه: تك درخت. يك بيت. تك درس. ¦¦داراى فقط يكى: تك محصولى. ¦¦به تنهايى: تك نفرى. ¦¦ (اسم) دويدن و تند راه رفتن و آن مرادف دو است. دو و تيزى رفتار. ¦¦ضرب و لطمه. ¦¦زدن دست بر كنار تخته نرد كه كعبتين درست بنشيند خصوصاً. ¦¦نام گياهى كه در ميان گندمزار برويد و سختتر از گياه گندم باشد. ¦¦نام گياهى كه در ميان آب مىرويد و در مصر كاغذ از آن مىسازند. ¦¦بن و ته و قعر و پايين چيزى مانند چاه و حوض و دريا و انتهاى از هر چيز. ¦¦در نامۀ حكماى پارس به معنى نامتناهىآمده چنانكه اين عبارت در اين باب گفته: جنبش دهندۀ سپهران را جنبشها است بى تك و نيروى جسمانى را جنبشهاست متناهى. ¦¦اصل و بيخ و بن آب و درخت. ¦¦در تداول سورت، حدت سرما و حرارت: تك هوا شكستن؛ از حدت و حرارت آن كاستن؛ آب زمستان را گاه خوردن بايد كمى نزديك آتش داشت تا تك آن بشكند. تك از ماه بردن؛ از ماه پيشى گرفتن در سرعت و شتاب. تك برگرفتن؛ سرعت گرفتن در رفتار. شتافتن. تك پاى؛ دويدن. سرعت. تندى. اسب تك؛ اسب بىسوار. اندر تك ايستادن؛ سخت شتاب كردن. پايدارى كردن در تاختن. شتافتن. پا به دو گذاشتن. به تك خاستن؛ دويدن. سعى. بشتافتن. بىتك؛ لايتناهى.
(
لغت نامه دهخدا
, ص766)
sourceLink

بن حوض را گويند.چنانكه شاعرى گويد: هزار درّ منظوم برآرد از تك خويش#كجا درآيد درياى فكرت تو بخويش.
(
فرهنگ قواس
, ص24)
sourceLink

ضرب المثل تك

اسب تازى دو تك رود به شتاب - شتر آهسته می رود شب و روز

(ايكه مشتاق منزلى مشتاب پند من كاربند و صبر آموز...) سعدى. رجوع بآهسته برو هميشه برو، شود
(
امثال و حکم
, ص167)
sourceLink

تك روزگار از درازى كه هست - همى بگذراند سخنها ز دست

فردوسى
(
امثال و حکم
, ص549)
sourceLink

به تكى به طوس نتوان شد

تمثل: يك خانه بتانند بجان اندر خور از تو همه مهتر و تو ز ايشان كهتر چونين تو بتاز همگنان برمگذر نتوان بتكى بطوس شد جان پدر. فرخى. نظير: نردبان پله‌پله. آدم از كوچكى بزرگ ميشود. رجوع به اى كعبه وه كه بس...، شود.
(
امثال و حکم
, ص384)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.